عبدالله بن حسن(ع)


طفلی عموى خود را نگریست كه دشمن او را از هر سوى در میان گرفته است . یاراى دیدن بیشتر منظره را نداشت

 

. بى اختیار به سوى عمو دوان شد

.

عمّه اش خواست عبدالله را بگیرد، امّا او از چنگ عمّه گریخت و خود را به عمو رساند

.

شمشیری بلند شد که عمویش را بزند .. دست کوچکش را سپر عمو کرد .. دست به پوست آویزان شد

 ...

یك طرف حرمله كمین كرده .. قصد جان تو نازنیین كرده


عده ای بر حرم نظر دارند .. عده ای تیغ از كف افكندند


گرچه من كوچكم ولی مَردم .. از تو هرگز جدا نمی گردم


همچو زهرا سپر كنم دستم .. فاطمه مذهبم اگر مستم

صحرا......


در مدرسه ی کربلا ، کودکان به چشم خود دیدند که بابا دو بخــــش است:


بخشی در صحـــــرا ، بخشـــی بر بالایٍ نیــــزه ...


اما اینکـــه عمــــو چند بخش است را فقـط بــابـــا می دانــد ...

سرطانی....

جایت خالیست اما..........

اعتراف تلخیست


من بجای خالی اش


بیشتر از خودش عادت کردم