عبدالله بن حسن(ع)
طفلی عموى خود را نگریست كه دشمن او را از هر سوى در میان گرفته است . یاراى دیدن بیشتر منظره را نداشت
. بى اختیار به سوى عمو دوان شد
.
عمّه اش خواست عبدالله را بگیرد، امّا او از چنگ عمّه گریخت و خود را به عمو رساند
.
شمشیری بلند شد که عمویش را بزند .. دست کوچکش را سپر عمو کرد .. دست به پوست آویزان شد
...
یك طرف حرمله كمین كرده .. قصد جان تو نازنیین كرده
عده ای بر حرم نظر دارند .. عده ای تیغ از كف افكندند
گرچه من كوچكم ولی مَردم .. از تو هرگز جدا نمی گردم
همچو زهرا سپر كنم دستم .. فاطمه مذهبم اگر مستم
+ نوشته شده در نوزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 1:22 PM توسط مصطفی
|

درمقابلم دستانت را مشت میکنی و میگوی: